عسل مصفا
عسل مصفا، اين درد تو را بس است كه......، غذا، لباس، مغز گندم، ابریشم، شکمهای گرسنه


اين درد تو را بس است كه......

من اگر مى‏خواستم، مى‏توانستم از عسل مصفا، و از مغز گندم، برای خود غذا تهیه کنم؛
و پارچه های ابريشمین بپوشم؛

امّا هيهات؛ هیهات كه هواى نفس بر من چيره گردد، و حرص و طمع مرا وا دارد كه طعامهاى لذيذ بر گزينم،

در حالى كه در تمام پهنه حکومت من؛ در «حجاز» يا «يمامه» كسى باشد كه به قرص نانى نیازمند باشد، و يک بار غذای سیری نخورده باشد! 

من سير بخوابم و پيرامونم شكم‏هايى باشد كه از گرسنگى به پشت چسبيده، و جگرهاى سوخته وجود داشته باشد،

يا چنان باشم كه شاعر گفت:

«اين درد تو را بس كه شب را با شكم سير بخوابى و در اطراف تو شكم‏هايى گرسنه و به پشت چسبيده باشند». 

آيا به اين رضايت دهم كه مرا امير المؤمنين بخوانند و در تلخى‏هاى روزگار با مردم شريك نباشم؟؟؟ و در سختى‏هاى زندگى الگوى آنان نگردم؟ 

صبحى صالح - صفحه‏ى 416 - نامه 45

وَ لَوْ شِئْتُ لَاهْتَدَيْتُ الطَّرِيقَ إِلَى مُصَفَّى هَذَا الْعَسَلِ وَ لُبَابِ هَذَا الْقَمْحِ وَ نَسَائِجِ هَذَا الْقَزِّ وَ لَكِنْ هَيْهَاتَ أَنْ يَغْلِبَنِي هَوَايَ وَ يَقُودَنِي جَشَعِي إِلَى تَخَيُّرِ الْأَطْعِمَةِ وَ لَعَلَّ بِالْحِجَازِ أَوْ الْيَمَامَةِ مَنْ لَا طَمَعَ لَهُ فِي الْقُرْصِ وَ لَا عَهْدَ لَهُ بِالشِّبَعِ 
أَوْ أَبِيتَ مِبْطَاناً وَ حَوْلِي بُطُونٌ غَرْثَى وَ أَكْبَادٌ حَرَّى أَوْ أَكُونَ كَمَا قَالَ الْقَائِلُ 
وَ حَسْبُكَ دَاءً أَنْ تَبِيتَ بِبِطْنَةٍ وَ حَوْلَكَ أَكْبَادٌ تَحِنُّ إِلَى الْقِدِّ
أَ أَقْنَعُ مِنْ نَفْسِي بِأَنْ يُقَالَ هَذَا أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ وَ لَا أُشَارِكُهُمْ فِي مَكَارِهِ الدَّهْرِ أَوْ أَكُونَ أُسْوَةً لَهُمْ فِي جُشُوبَةِ الْعَيْشِ 



به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب :
ارسال در تاريخ 17 اسفند 1390| توسط احمد جمالی | تعدادبازدید :62 بار

پرامکانات ترین سرویس وبلاگدهی